محال
نوع مطلب :اشعار عشقنگی ،
به تحمل زنجیر عرف
زنجیر قانون
زنجیر تعهدی جاودانه
به لگام زدن بر دهانه ی این عشق افسار گسیخته
عادت میکنم
به فتح قلعه خوشبختی
در دشت حسرت و خیال
عادت میکنم
به تحمل رد شلاق حقیقت
و دیدن باران علاقه
فقط از پشت پنجره احساس
عادت میکنم
به جستجوی ذره های محبت
لابلای دلواپسی های روزانه
و میان دل دل ثانیه ها
عادت میکنم
به نوازش دستانت
به بوسه چشمانت
در کشمکش فاصله ها
و هق هق آرزوها
عادت میکنم
به ناکامی
به حسرت یک لحظه ی باتو
عادت میکنم
محال من
به محال عشق تو هم
عادت میکنم
فاصله
فاصله دیواری است
جنسش از جنس فراق
فاصله دلگیر است
دل من مثل حباب
غم من یک دریاست
بی کران تا به خدا
غم تو هم شاید
گله ی من اگر از تنهایی
از سکوت
از درد است
اگر این دل تنگ است
به امید روزی است
که همه فاصله ها
محو و مبهم گردد
نگهم رفت به راهت
در ورق خوردن هر لحظه و هر روز
رسیدم به همان شب
که من بودم و
عکس رخ مهتاب
تو بودی سرراهم
من همه دلهره بودم
تو نگاهت نگرانم
و تو گفتی
که بیا راحت جانم
که به امید توانم
یادم آمد به همان روز
که گفتی
تو شدی ماه تمامم
و من انگار
دلم ریخت
به اشکی که فرو ریخت زجانت
"دل من کرد هوایت
نگهم رفت به راهت"
عادت
به تو عادت کردم
تو که نزدیکتر از من به منی
تو منی،خویشتنی
به تو عادت کردم
تو که هر دم به خیالم بودی
در همه ثانیه ها
مثل خورشید کنارم بودی
به تو عادت کردم
گل خورشیدی من
تو که هر روز به تو خو کردم
من به سان گل امید تو را بو کردم
مهربانم برگرد
آسمانم برگرد
دل من بی تو به امید تواند نقشی؟
نه،گل امیدم
به تو عادت کردم
من به تو،خویشتنم
برای نازنین نگارم
نوع مطلب :اشعار ملنگی ،
تو را من دوست میدارم
سراپا نور امیدی
به شام تیره و تارم
سراسر نور پاشیدی
شبی؟ماهی؟گلی؟گیسو!
بپیچم بین زلفانت
نبینم من خم ابرو
تو را من دوست میدارم
گل نازم،نگار من
بیا *امروز آخر شد
سراسر شام تار من
................
*امروز نازنین نگارم اولین نقاشی مفهومی اش را کشید.خطوطی کج و معوج که ماهی می خواندشان.
اتاق من
نوع مطلب :اشعار ملنگی ،
چهار دیوار و یک سقف
و اتاق من
ستاره های کاغذی
آویخته بر نخ های امید
سبدی پر از سیب
روی طاقچه ی مهربانی
هوا پر از اکسیژن محبت
قاب عکس قفسی خالی
بی پرنده
پنجره ای نیمه باز
آن سویش یک شهر شلوغ
و در همین نزدیکی
باعچه ای پر از یکرنگی
سکوت و یک هدیه ی قدیمی
آرامش
شمعی لرزان
در کنار عروسک های بی جان کودکی
اتاق من
خالی حجم نفس های تنفر
بدور از آشوب آدم ها
دیوارها میشنوند
پنجره سخن میگوید
دیگر تنها نیستم
برچسب ها: اتاق من، شمع، آشوب، ستاره های کاغذی،
آسمان دلم
نوع مطلب :اشعار ملنگی ،
آسمان دلم ابری است ولی
نمیدانم معنی باران را
جسمم , خالی از نمناکی آب
با بوسه ی خاک بیگانه
انگار نمی شناسم زمین را
بوی کوچ میدهد تنم
در افق من خورشید نیست
نمیدانم رنگ شکوفه را
سرگذشتم نقش بسته بر برگ های زرد
پاییز سایه سار عمرم
در میان آتش
خنکی نسیم را می جویم
آسمان دلم ابری است
بی ستاره است
غریبه با نور و خانه به خانه ی شب است
باید پرسه زد در گورستان پروانه ها
باید باور کنم سکوت را
باید باور کنم که آسمان دل من
همیشه ابری است
برچسب ها: آسمان دل، آتش، باران، گورستان پروانه ها،
خیال
نوع مطلب :اشعار عشقنگی ،
دوباره بی صدا
این کیست که مرا می خواند
این کیست که باران دلم
تشنه ی باریدن اوست
کیست که شراره میزند
این آتش خاموشم را
و فریاد میزند , صدای بی صدایم را
از آسمان
از دل ابر
کیست که برق میزند سکوتم را
و طوفان میکند
نیسم آرامشم را
در تابوت خیال های دور
بیدار میکند خوابم را
و گریه میکند , بغض فروخورده ام را
او کسی نیست جز یک خیال
خیالی که جان میدهد
همه ی وجودم را
برچسب ها: اشعار عاشقانه، خیال،
حادثه
نوع مطلب :اشعار عشقنگی ،
من
تو
و یک اندیشه ی ساده
شب یا که روز
خاطره ای سبز
نزدیک حادثه
بوی هوس در هوا جاری
فصل خوبی بود
عشق میبارید از دیوار شرم
لحظه ای ناب
بی تکرار
فاصله بینمان
هیچ
نفس ها گداخته
لب ها پر از موج سکوت
و فضا خالی
خالی از هر چیز دیگر
غیر از من ,غیر از تو
حادثه آنجا بود
در آغوش من و تو
در لابلای بوسه های ناهنگام
حادثه آنجا بود
خانه
نوع مطلب :اشعار ملنگی ،
در اوج عطش
در ابدیتی سرد
حیران در دایره ی ماندن یا نماندن
بودن یا نبودن
شاید سبب این بغض چندین ساله
همین و همین باشد
تصمیم , خواستن
بودن یا شدن
شاید مساله سخت همین باشد
با دلی خسته
نفسی زخمی
لنگ لنگان
و با شمعی خاموش
به دنبال خانه میگردم
خانه ای سبز
خانه ای آرام و پر از مهر
خانه ای که در سیلاب های پر غصه ی پاییز
سنگ صبور غربت لحظه های زردم باشد
رو به دریا میکنم
نوع مطلب :اشعار عشقنگی ،
رو به دریا میکنم
تا که رویای دل انگیزت
در شیارهای تشنه ی ذهنم
محشری عاشقانه برپا کند
و چشمان دل فریبت
در نگاه پرتمنایم
پایکوبی محبت را نقش زند
رو به دریا میکنم
تا در فصل سبز تو
نفسهایم را
بهارانه جوانه زنم
و در میلاد لبانت
باغچه ی پرخواهش دلم را
گل باران بوسه کنم
روبه دریا میکنم
تا برای رسیدن به آسمان
از نردبان عاطفه تو بالا روم
رو به دریا میکنم
شاید دوباره ببینمت
و هزار باره تو را عاشق شوم
بوی غوغا
نوع مطلب :اشعار عشقنگی ،
لبخندی بی روح
و نگاهی دلسرد, بوی حسرت را
کاروان کاروان
سوی خیال واپس مانده ام میخواند.
یک دل کوچک و زار
در زاویه ی بدبختی
قطره قطره
آرزو میگرید.
شاید اینها دلتنگی خون آلود غروب
یا که شاید جاودان غمکده ای است
که از تاریکی مهتاب نگاهی بی گناه , سخن میگوید.
یک سبو شراب غصه
تلخ تر از مزه ی دلشوره ی شب
مست تر از کوزه ی افسانه عمر
که در این دل دل بی رنگ , نفسش میگیرد.
می زند سوسو
منظره ای بس زیبا , بی همتا
بوی تابوت عدم
طعم دلچسپ فنا
و در این بین انگار
قاصد خوش خبری گفت:
نفسی دیگر , همه جا
بوی غوغای تو , جان میگیرد
آغاز کلام
نوع مطلب :حرفنگی ،
آخرین پستها
تبلیغات